ترجیع بند

1,221

قالب ترجیع بند:

قالب شعر ترجیع ­بند مانند قالب ترکیب­ بند است؛ با این تفاوت که در قالب ترجیع ­بند، آن تک بیتی که میان بخش­های شعر قرار دارد، تکرار می­ شود و آن تک بیتی را که میان بخش­های شعر قرار دارد، بند ِترجیع یا ترجیع­ بند گویند.

در قدیم، اصطلاح ترکیب­ بند نبود و این هر دو نوع شعر را به اسم ترجیع می­ نامیدند که جمع آن را ترجیعات می­ گویند.قالب ترجیع ­بند خاص ادب فارسی است و از قدیم در شعر فارسی معمول بوده است.

***

برای دیدن و مطالعه ی سایر قالب های شعر فارسی به صفحه قالب های شعر پارسی مراجعه کنید.

***

مثال برای ترجیع­ بند از فرخی سیستانی:

ز باغ، ای باغبان، ما را همی بوی بهار آید
کلید باغ ما را دِه که فردامان به کار آید
کلید باغ را فردا هزاران خواستار آید
تو لختی صبر کن چندانکه قمری بر چنار آید
چو اندر باغ تو بلبل به دیدار بهار آید
تو را مهمان ناخوانده به روزی صدهزار آید
کنون گر گلبنی را پنج شش گل در شمار آید
چنان دانی که هر کس را همی زو بوی یار آید
بهار امسال پنداری همی خوشتر ز پار آید
ازین خوشتر شود فردا که خسرو از شکار آید
بدین شایستگی جشنی بدین بایستگی روزی
ملک را در جهان هر روز جشنی باد و نوروزی
کنون در زیر هر گلبن قنینه در نماز آید
نبیند کس که از خنده دهان گل فراز آید
زهر بادی که برخیزد گلی با می به راز آید
به چشم عاشق از می تابه می عمری دراز آید
به گوش آواز هر مرغی لطیف و طبعساز آید
به دست می زشادی هر زمان ما را جواز آید
هوا خوش گردد و بر کوه برف اندر گداز آید
علمهای بهاری از نشیبی بر فراز آید
کنون ما را بدان معشوق سیمین بر نیاز آید
به شادی عمر بگذاریم اگر معشوق باز آید
بدین شایستگی جشنی، بدین بایستگی روزی
ملک را در جهان هر روز جشنی باد و نوروزی
زمین از خرمی گویی گشاده آسمانستی
گشاده آسمان گویی شکفته بوستانستی
به صحرا لاله پنداری ز بیجاده دهانستی
درخت سبز را گویی هزار آوا زبانستی
به شب در باغ گویی گل چراغ باغبانستی
ستاک نسترن گویی بت لاغر میانستی
درخت سیب ار گویی ز دیبا طیلسانستی
جهان گویی همه پروشی و پُر پَرنیانستی
مرا دل گر نه اندر دست آن نامهربانستی
به دو دستم بشادی بر، می چون ارغوانستی
بدین شایستگی جشنی، بدین بایستگی روزی
ملک را در جهان هر روز جشنی باد و نوروزی
دلا باز آی تا با تو غم دیرینه بگسارم
حدیثی از تو بنیوشم نصیبی از تو بردارم
دلا گرمن به آسانی ترا روزی به چنگ آرم
چو جان دارم ترا زیرا که بی تو خوارم وزارم
دلا تا تو زمن دوری، نه در خوابم نه بیدارم
نشان بیدلی پیداست از گفتار و کردارم
دلا تا تو زمن دوری ندانم بر چه کردارم
مرا بینی چنان بینی که من یکساله بیمارم
دلا با تو وفا کردم کزین بیشت نیازارم
بیا تا این بهاران را به شادی با تو بگذارم
بدین شایستگی جشنی، بدین بایستگی روزی
ملک را در جهان هر روز جشنی باد و نوروزی
چه کرد آن سنگدل با تو به سختی، صبر چون کردی؟
چرا یکبارگی خود را چنین خوار و زبون کردی؟
چنین خو داشتی همواره یا این خو کنون کردی
دو بهر از خویشتن بگداختی، یک بهره خون کردی
نمودی خوار خود را و مرا چون خود زبون کردی
ترا هر چند گفتم کم کن این سودا، فزون کردی
نخستم برگراییدی و لختی آزمون کردی
چو گفتم هر چه خواهی کن، فسار از سر برون کردی
برفتی جنگجویی را سوی من رهنمون کردی
چو گل خندنده گشت ای بت، مرا گرینده چون کردی؟
بدین شایستگی جشنی، بدین بایستگی روزی
ملک را در جهان هر روز جشنی باد و نوروزی
ترا گر همچنین شاید، بگوی آن سرو سیمین را
بگوی آن سرو سیمین را، بگوی آن ماه و پروین را
بگو آن توده گل را بگو آن شاخ نسرین را
بگو آن فخر خوبان را نگار چین و ماچین را
که دل بردی و دعوی کرده ای مرجان شیرین را
کم از رویی که بنمایی من مهجور مسکین را
بیا تا شاد بگذاریم ما بستان غزنین را
مکن بر من تباه این جشن نوروز خوش آیین را
همی بر تو شفیع آرم ثنای گوهر آگین را
ثنای میر عالم یوسف بن ناصرالدین را
بدین شایستگی جشنی، بدین بایستگی روزی
ملک را در جهان هر روز جشنی باد و نوروزی
نبینی باغ را کز گل چگونه خوب و دلبر شد
نبینی راغ را کز لاله چون زیبا و در خور شد
زمین از نقش گوناگون چون دیبای ششتر شد
هزارآوای مست اینک به شغل خویشتن در شد
تذرو جفت گم کرده کنون با جفت همبر شد
جهان چون خانه پر بت شد و نوروز بتگرشد
درخت روداز دیبا و از گوهر توانگر شد
گوزن از لاله اندر دشت با بالین و بستر شد
زهر بیغوله و باغی نوای مطربی بر شد
دگر باید شدن ما را کنون کآفاق دیگر شد
بدین شایستگی جشنی، بدین بایستگی روزی
ملک را در جهان هر روز جشنی باد و نوروزی
می اندر خم همی گوید که یاقوت روان گشتم
درخت ارغوان بشکفت و من چون ارغوان گشتم
اگر زین پیش تن بودم کنون پاکیزه جان گشتم
به من شادی کند شادی، که شادی را روان گشتم
مرا زین پیش دیدستی نگه کن تا چسان گشتم
نیم زان سان که من بودم، دگر گشتم، جوان گشتم
ز خوشرنگی چو گل گشتم، ز خوشبویی چو نان گشتم
ز بیم بادو برف دی به خم اندر نهان گشتم
بهار آید برون آیم که از وی با امان گشتم
روانها را طرب گشتم، طربها را روان گشتم
بدین شایستگی جشنی، بدین بایستگی روزی
ملک را در جهان هر روز جشنی باد و نوروزی
می اندر گفتگو آمد پس از گفتار جنگ آمد
خم و خمخانه اندر چشم من تاریک و تنگ آمد
به گوش من همی از باغ بانگ نای و چنگ آمد
کس ار می خورد بی آواز نی بر سرش سنگ آمد
مرا باری همه مهر از می بیجاده رنگ آمد
زمرد را روان خواهم چواز روی پرنگ آمد
به خاصه کز هوا شبگیر آواز کلنگ آمد
ز کاخ میر بانگ رود بونصر پلنگ آمد
کنون هر عاشقی کو را می روشن به چنگ آمد
به طرف باغ همدم با نگاری شوخ و شنگ آمد
بدین شایستگی جشنی، بدین بایستگی روزی
ملک را در جهان هر روز جشنی باد و نوروزی
ملک یوسف کنون در کاخ خود چون رودزن خواند
ندیمان را و خوبان را به نزد خویشتن خواند
من بیجاده گون خواهد بت سیمین ذقن خواند
بتی خواند که اورا شاخ باغ نسترن خواند
گروهی ماهرویان را به خدمت بر چمن خواند
نگاری از چگل خواند نگاری از ختن خواند
ز خوب آیه الکرسی سه ره بر تن به تن خواند
مرا گر آرزوش آید میان انجمن خواند
گهی اشعار من خواند، گهی ابیات من خواند
وگر شیرین سخن گویم، مرا شیرین سخن خواند
بدین شایستگی جشنی، بدین بایستگی روزی
ملک را در جهان هر روز جشنی باد و نوروزی
امیر این گویدم زیرا که او دلها نگه دارد
به نزد خویشتن هر کهتری را پایگه دارد
چه باشد گر چو من مداح در هر شهر و دِه دارد؟
ز مدح اندر نماند هر که از رادی سپه دارد
به نزد میر ابویعقوب نیک ایمن نگه دارد
ز بهر زایر آوردن به ره بر مرد ره دارد
عدو را بند و چه دارد ولی را تاج و گه دارد
همیشه روز بدخواهان دولت را سیه دارد
نه چاهی را به گه دارد نه گاهی را به چه دارد
ز عفوش بهره ورتر هر که افزون تر گنه دارد
بدین شایستگی جشنی، بدین بایستگی روزی
ملک را در جهان هر روز جشنی باد و نوروزی
امیرا، باهنر میرا، خداوندت معین بادا
ز ایزد بر تن و جانت هزاران آفرین بادا
به دست تو همیشه جام و شمشیر و نگین بادا
کمینه چاکری زان تو بیش از مستعین بادا
کسی کو بر زمین عیب تو جوید در زمین بادا
همه شغل تو با نیکان و سالاران دین بادا
ره آموز تو اندر کارها روح الامین بادا
همه ساله چنین بادی همه روزه چنین بادا
زمانه دشمنت را وقت کین اندر کمین بادا
ز عدل تو جهان همواره چون خلد برین بادا
بدین شایستگی جشنی، بدین بایستگی روزی
ملک را در جهان هر روز جشنی باد ونوروزی
گر از ده فضل تو شاها یکی در آفتابستی
همانا در پرستیدنش هر کس را شتابستی
ور آن رادی که اندر دست تست اندر سحابستی
ز بارانش زمین پر گوهر و پر زر نابستی
ور این پاکی که اندر مذهب توست اندر آبستی
به آب اندر نگه کردن همه مزد و ثوابستی
ور این آرام کاندر حلم تست اندر ترابستی
حدیث زلزله کردن به چشم خلق خوابستی
ور این خوشی که اندر خلق تست اندر شرابستی
علاج دردها را چون دعای مستجابستی
بدین شایستگی جشنی، بدین بایستگی روزی
ملک را در جهان هر روز جشنی باد و نوروزی
امیرا، گر جوانمردی به کار آید، جوانمردی
وگر مردی همی باید، به مردی در جهان فردی
همی پاید ز تو رادی همی پوید ز تو مردی
خزانه درخروش آمد چو آگه شد که می خوردی
ز غم بفزاید اندر گونه دینارها زردی
به هر هفته جهانی را بپیمایی و بنوردی
چو گفتی صید خواهم کرد، کردی و عجب کردی!
به صحرا شیر افکندی، ز بیشه کرگ آوردی
بلی شاگرد سلطانی و لیکن نیک شاگردی
نباید روزگاری دیر کاستاد جهان گردی
بدین شایستگی جشنی، بدین بایستگی روزی
ملک را در جهان هر روز جشنی باد و نوروزی
امیرا، تابه زین کردی به غزنین اسب تازی را
دو پای اندر تکاپو یست گرگانی و رازی را
اگر زان سو فرو تازی تماشا را و بازی را
نه شامی را دل اندر تن بماند، نه حجازی را
به تک بردی نشیبی را برآوردی فرازی را
بر آوردی حقیقی را فروبردی مجازی را
امیرا، کارسازی تو و زینی کارسازی را
نیندیشی بلندی را نیندیشی فرازی را
به مردی شادمان کردی روان میر غازی را
بدنی خوشنود کردَستی نظام دینِ تازی را
بدین شایستگی جشنی، بدین بایستگی روزی
ملک را در جهان هر روز جشنی باد و نوروزی
طراز جامه شاهان همی بینم به نام تو
بر اسبان برفکنده خلعتی زین و ستام تو
همی ترسند جباران عالم از حسام تو
ستاره از فلک رشوت فرستد زی سهام تو
مه و خورشید را رشک آید ای خسرو ز جام تو
خطایی کس نیابد هیچگه اندر کلام تو
نظام عالمی بنهاد یزدان در نظام تو
به شکر اندر جهان مانده ست هر کس زیر وام تو
سزد بر مهتران فخر آورد کهتر غلام تو
منظم کشور و لشکر بوداز انتظام تو
بدین شایستگی جشنی، بدین بایستگی روزی
ملک را در جهان هر روز جشنی باد و نوروزی
کجا اندر جهان میری و سالاری همی بینم
ز شکر منتت بر گردنش باری همی بینم
نه اندر مردمی کردن ترا یاری همی بینم
نه جز آزادگی کردن ترا کاری همی بینم
ز تو خوبی به جای خلق بسیاری همی بینم
کریمی را بر تو تیز بازاری همی بینم
ز کردار تو هر کس را به گفتاری همی بینم
ز نیکویی به هر دم از تو کرداری همی بینم
بر دیگر کسان با هر گلی خاری همی بینم
ترا بر جایگه بیخار گلزاری همی بینم
بدین شایستگی جشنی، بدین بایستگی روزی
ملک را در جهان هر روز جشنی باد و نوروزی
امیرا، برنتابد پیل خفتان گرانت را
ز گردان کس به زه کردن نداند مر کمانت را
نگه کن تا کمر بینی که چون زیبد میانت را
یقین بخردان بنگر که چون ماند گمانت را
همی رشوت پذیرد جان جباران سنانت را
همی دعوی کند پایندگی بخت جوانت را
چنان خوداده ای بر چیز بخشیدن بیانت را
که در بخشیدن گنجی نرنجاند زبانت را
زمانه آشکارا کرد نتواند نهانت را
همه آسایش و شادی تنت را باد و جانت را
بدین شایستگی جشنی، بدین بایستگی روزی
ملک را در جهان هر روز جشنی باد و نوروزی
ترا عار آید ار جز گرد مردی پرجگر گردی
کنون معروفی و فردا ازین معروفتر گردی
تو آن شاهی که اندر صید گرد شیر نر گردی
به میدان گر سالاران با زور و هنر گردی
به نام نیکو و دولت فریدون دگر گردی
به مردی چون پدر گشتی، به شاهی چون پدر گردی
شه فرخنده پی هستی، شه پیروزگر گردی
بزرگی را و شاهی را درخت باروَر گردی
چو اسکندر به پیروزی جهان را گرد بر گردی
به داد و عدل در گیتی چو نوشیروان سمر گردی
بدین شایستگی جشنی، بدین بایستگی روزی
ملک را در جهان هر روز جشنی باد و نوروزی
امیرا، باش تا سلطان ترا طبل و علم سازد
ز بهر جنگ بدخواهان ترا خیل و حشم سازد
سپاهی از عرب خواهد، سپاهی از عجم سازد
ترا اندر سپهداری مکان روستم سازد
در آن کشور که تو خواهی، ترا باغ ارم سازد
چو ایوان مداین مر ترا ایوان جم سازد
ز بهر خدمتت مردان مرد محتشم سازد
ز مال خویشتن یک یک ز بهر تو نعم سازد
به مدح تو عطا بخشد، به نام تو درم سازد
نه آن خسرو ز فرزندان همی یک خوب کم زد
بدین شایستگی جشنی، بدین بایستگی روزی
ملک را در جهان هر روز جشنی باد و نوروزی
بسازد کار تو، زیرا که شاه کارسازست او
امیر حق شناسست او، شه کهتر نوازست او
جهان او راست و ز شاهان گیتی بی نیازست او
خداوند نشیبست او، خداوند فرازست او
گهی کهتر نوازست او، گهی دشمن گدازست
به رادی چون سحابست او، به پاکی چون نمازست او
حجاز او گر ترا بخشد، خداوند حجازست او
وگر گویی طرازم دِه، خداوند طراز ست او
به طاعت خلق را ز ایزد سوی جنت جوازست او
ترا از آشکارا یکدل و پاکیزه رازست او
بدین شایستگی جشنی، بدین بایستگی روزی
ملک را در جهان هر روز جشنی باد و نوروزی
دگر نوروز را خیل از در مشکوی بگذاری
به هنجاری که کاری تو گل خودروی بگذاری
وز آن سوخان وزین سورای را یکسوی بگذاری
نه آنجا رنگ بگذاری، نه اینجا بوی بگذاری
قضای تیغها را بر سر بدگوی بگذاری
به نیرو زورمندان را بر و بازوی بگذاری
نه تاب اندر تن شیر نر از نیروی بگذاری
نه طاقت در روان دشمن بدخوی بگذاری
کجا چوگان به کف گیری، ز کیوان گوی بگذاری
به نیزه موی بشکافی، به ناوک روی بگذاری
بدین شایستگی جشنی، بدین بایستگی روزی
ملک رادر جهان هر روز جشنی باد و نوروزی
همی تا بر جهان فضلست فرزندان آدم را
چو بر هر چشمه ای حیوان و بر هر چاه، زمزم را
همی تا بر خزان باشد بهی نوروز خرم را
چو بر خلدی و بر کرباس دیبا را و مُلحَم را
همیشه تا به گیتی شادیی از پی بوَد غم را
چنان چون کز پی هر سور دارد دهر ماتم را
همی تا بر هنر هر جای بستایند رستم را
چنان کاندر جهانداری و اندر مرتبت جم را
مقدم بادی اندر پادشاهی هر مقدم را
مطیع خویش گردانیده جباران عالم را
بدین شایستگی جشنی، بدین بایستگی روزی
ملک را در جهان هر روزجشنی باد و نوروزی
سپه را پشتبان بادی، جهان را پادشا بادی
جهان را پادشا بادی، طرب را آشنا بادی
امیر کاردان بادی، شه فرمانروا بادی
عجم را روستم بادی، عرب را مرتضا بادی
مخالف را شقا بادی، موافق را بقا بادی
معین مؤمنان بادی، امید اولیا بادی
خداوند سخن بادی، خداوند سخا بادی
خداوند نعم بادی، خداوند عطا بادی
شفای هر غمی بادی و دفع هر بلا بادی
بزرگی را بقا بادی، بقا را منتها بادی
بدین شایستگی جشنی، بدین بایستگی روزی
ملک را در جهان هر روز جشنی باد و نوروزی
***

اگر نظر و یا سوالی درباره‌ی قالب شعر ترجیع بند دارید، لطفا در بخش نظرات مطرح کنید تا پاسخگوی شما باشیم.

8 نظرات
  1. نیما می گوید

    سلام خیلی عالی قالب ترجیع بند را توضیح دادید مثال هایی که برای ترجیع بند اوردید خیلی خوب بودن

    1. ادب آباد می گوید

      سلام دوست عزیز تشکر از شما

  2. پریسا می گوید

    متن خیلی خوبی بود کامل ترجیع بند را متوجه شدم

    1. ادب آباد می گوید

      درود دوست گرامی سپاس از شما

  3. اشکان می گوید

    سلااااام، توضیحاتش خوب بود. خسته نباشید.
    بدرود

    1. ادب آباد می گوید

      سلام تشکر از شما

  4. محمودی می گوید

    سلااااااام،
    مثالهای بیشتر برای ترجیعبند بنویسید. ممنون از ادب آباد

    1. ادب آباد می گوید

      سلام سپاس از شما
      چشم حتما

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.