قالب چهارپاره

3,427

چهارپاره چیست:

قالب چهارپاره که گاهی به غلط، آن را رباعیات پیوسته نیز می­ گویند، قالبی است که مقارن رواج شعر نو به وجود آمد و آن، مرکب از بندهای دوبیتی است که با هم از نظر قافیه فرق دارند و از نظر معنی اتحاد دارند. هر بند دارای چهار مصراع هموزن است که غالباً مصراع ­های زوج آن هم­ قافیه­ هستند. البته گاه نیز مصراع ­های اول و سوم و دوم و چهارم هم­ قافیه هستند، یا هر چهار مصراع هم­ قافیه هستند، اما، هر بند قافیه ­ای مستقل دارد.

این قالب شعری (چهارپاره) در دوران پس از مشروطیت ابداع شد و در دهه های ۲۰ و ۳۰ و ۴۰ در آثار شاعرانی چون: رشید یاسمی، خانلری، توللی، گلچین گیلانی، نادرپور، نصرت رحمانی، ابتهاج و مشیری رواج یافت. اولین چهارپاره را جعفر خامنه ­ای تبریزی سرود (حدود ۱۳۲۴ ه.ق) و ملک الشعرای بهار، حبیب یغمایی و حمیدی شیرازی و رشید یاسمی و صورتگر، از او تقلید کرده ­اند.

***

برای دیدن و مطالعه ی سایر قالب های شعر فارسی به صفحه قالب های شعر پارسی مراجعه کنید.

عکس بنر خرید کتاب

***

مثال قالب چهارپاره:

مثالی از چهارپاره «در امواج سند» از حمیدی شیرازی:

 

به مغرب، سینه مالان قرصِ خورشید
نهان می گشت پشــت کوهسـاران

فرو می ریخت گردی زعفران رنــگ
به روی نیــزه هـــا و نیـــزه داران

زِ هر سو بر ســواری غلط می خورد
تن سنگین اسبـــی تیـــرخـورده

به زیـــر بـــاره می نالیـــد از درد
ســـوارِ زخــمــــدار نیم مـــرده

زِ سم اسب می چرخیــد بـر خاک
به سانِ گـوی خون آلـود، سرهـــا

زِ برق تیـــغ می افتـــاد در دشت
پیاپی دستهــا، دور از سپـــرهــا

میان گردهای تیره چــون میـــغ
زبانهـــای سِنان هـــا بـــرق می زد

لب شمشیـــرهـــای زندگی سوز
سران را بوسه هــا بر فـــرق می زد

نهــان می گشــت روی روشن روز
به زیر دامـــن شـــب در سیـاهی

در آن تاریک شب، می گشت پنهان
فـروغ خرگـــهِ خــوارزمشـــاهی

دل خوارزمشـــه یک لَمحـه لرزید
که دید آن آفتابِ بخــت، خفتــه

زِ دست تــرکتـــازی هــــای ایـام
به آبسکون شهی بی تخت، خفتــه

اگر یک لحظه امشب دیـر جنبــد
سپیده دم جهان در خـــون نشیند

به آتش هـای ترک و خـــون تازیک
زِ رود سنـــد تـــا جیحون نشیند

به خوناب شفـــق در دامــن شام
به خون آلـوده، ایران کهـــن دید

در آن دریای خون، در قرص خورشید
غــروب آفتـــاب خـــویشتن دید

به پشت پرده شب دیـــد پنهــان
زنـی چــــون آفتـــاب عالـم افروز

اسیـــر دســت غولان گشته فردا
چو مهـــر آیــد برون از پـرده روز

به چشمـش ماده آهویی گذر کرد
اسیر و خستـــه و افتـان و خیزان

پریشان حـــال، آهـوبچه ای چند
ســوی مــادر دوان وز وی گریزان

چــه اندیشیـد آن دم، کس ندانست
که مــژگانش به خون دیده تر شد

چو آتش در سپـاه دشمـن افتــاد
زِ آتـــش هـم کمی سوزنده تر شد

زبـــان نیـــزه اش در یـاد خوارزم
زبـان آتشـــی در دشمـن انداخت

خـــم تیغـش به یاد ابروی دوست
به هر جنبش سری بر دامن انداخت

چو لختی در سپاه دشمنان ریخت
از آن شمشیر سـوزان، آتــش تیز

خروش از لشکــر انبــوه برخاست
که از این آتــش ســـوزنده پرهیز

در آن باران تیـر و بـــرق پـــولاد
میان شام رستـاخیــز می گشـــت

در آن دریای خون در دشت تاریک
به دنبــال سـر چنگیـــز می گشت

بدان شمشیـــر تیـــز عافیت سوز
در آن انبوه، کـار مــرگ می کــرد

ولی چندان که برگ از شاخه می ریخت
دو چندان می شکفت و برگ می کرد

سرانجــام آن دو بـــازوی هنرمند
زِ کشتن خسته شد وز کار واماند

چو آگه شد که دشمن خیمهاش جست
پشیمان شد کـه لختــی ناروا ماند

عنـــانِ بادپای خستــه پیچیــد
چـو بــرق و بــاد، زیِ خرگاه آمد

دوید از خیمه، خورشیدی به صحرا
کـه گفتنــدش سـواران: شاه آمد

میـــان مــوج می رقصیــد در آب
به رقص مــرگ، اختــرهـای انبوه

به رود سند می غلتیـــد بر هـــم
زِ امـواج گران، کـــوه از پـی کــوه

خروشـان، ژرف، بی پهنا، کف آلود
دل شـب می دریـد و پیش می رفت

از این ســدِّ روان در دیـــده شـاه
زِ هر موجــی هزاران نیش می رفت

نهــاده دست بر گیســوی آن سرو
بر این دریای غـم نظــاره می کرد

بدو می گفت: اگـر زنجیـــر بودی
ترا شمشیـــرم امشب پاره می کرد

گرت سنگین دلی، ای نرمدل آب!
رسید آنجا که بر مــن راه بنــدی

بترس آخــر زِ نفرین هـــای ایـــام
که ره بر ایــن زن چون ماه بندی!

زِ رخسارش فرو می ریخـت اشکــی
بنــای زنـــدگی بـــر آب می دید

در آن سیمابگـــون امـــواج لرزان
خیال تــــازه ای در خـواب می دید

اگـــر امشـب زنان و کودکـــان را
زِ بیــــم نـــامِ بــــد در آب ریزم

چو فــردا جنـــگ بر کامم نگردید
توانــــم کــــز ره دریـــا گریـزم

به یاری خواهــم از آن سـوی دریا
سوارانــی زره پـــوش و کمانگیـــر

دمار از جان این غولان کشم سخت
بسوزم خانمــانهــاشان به شمشیر

شبی آمد که می بایــد فـــدا کـرد
بــه راه مملکــت، فرزنــد و زن را

بــه پیـش دشمنان استاد و جنگید
رهاند از بند اهریمن وطن را

درین اندیشه ها می سوخت چون شمع
که گـــردآلــود پیــدا شد سواری

به پیش پادشه افتـــاد بـــر خاک
شهنشه گفــت: آمد؟ گفت: آری

پس آنگه کودکان را یک به یک خواست
نگاهـــی خشم آگین در هــوا کرد

به آب دیـــده اول دادشــان غسل
سپس در دامن دریــا رهـــا کـرد

بگیـر ای موج سنگیـــن کف آلـود!
زِ هـــم واکــن دهان خشم، واکن

بخور ای اژدهــای زندگــی خــوار!
دوا کن درد بی درمــان، دوا کــن

زنان چون کودکــان در آب دیدنـد
چو موی خویشتــن در تاب رفتنـد

وز آن درد گـــران، بی گفتــه شاه
چو ماهــی در دهــــان آب رفتند

شهنشه لمحــه ای بر آبهـــا دیــد
شکنــــج گیســـوان تـــاب داده

چه کــرد از آن سپس، تاریخ داند
بـه دنبـــال گـــل بـــر آب داده

شبی را تا شبــی بــا لشکری خرد
زِ تنها سر، زِ ســرها خـــود افکند

چو لشکر گرد بر گـــردش گرفتند
چو کشتــی بادپـــا در رود افکند!

چو بگذشت از پس آن جنگ دشوار
از آن دریای بی پــایــاب، آســان

به فرزنــدان و یاران گفت چنگیز:
که گــر فرزند باید، باید اینسان

بلــی، آنـان که از این پیش بودند
چنین بستنـــد راه تـــرک و تازی

از آن، این داستان گفتم که امروز
بدانی قـدر و بر هیچــش نبـــازی

به پاس هر وجب خاکی از این ملک
چه بسیار است آن ســرها که رفته!

زِ مستی بر سر هر قطعه زین خاک
خدا دانـــد چــه افسرها که رفته!

***

اگر نظر و یا سوالی درباره‌ی قالب چهارپاره دارید، لطفا در بخش نظرات مطرح کنید تا پاسخگوی شما باشیم.

4 نظرات
  1. سیما می گوید

    سلام خیلی عالی و کامل بود تشکر

    1. yaghoot می گوید

      سلام ممنون دوست عزیز

  2. سینا می گوید

    متن خیلی کامل و مفیدی بود تشکر از ادب آباد

    1. ادب آباد می گوید

      درود سپاس از نگاه زیبای شما

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.